میگن همیشه خدا در دسترسه ولی این روزا من خدایی نمیبینم!این روزا جز خون و دود چیزی نمیبینم...انگار خدا هم قهرش گرفته!این هوای گرفته از چیه؟قهر با ماس یا قهر با خس و خاشاکی که ما رو خس و خاشاک میدونن؟امیدوارم قهر با ما باشه چون وقتی فکرشو میکنم که خدا میبینه و میدونه که دارن بهمون ظلم میکنن و ساکته اعصابم به هم میریزه!
ماه.واره رو هر چقدر هم که تنظیم کنیم،باز صبحا از ساعت ٧ تا ١٢ ظهر صدای هلی کوپتری رو میشنویم که روی پشت بومامون میچرخه!و بعد سیگنالا میره!!نمیدونم چیکارشون میکنن!واسه همینه که الان تنها راهی که میتونیم از اتفاقا با خبر شیم نته،که اونم انقدر سرعتش پاییینه که نمیشه باهاش کاری کرد...
عجیب این روزا صدا و سیما فیلم سینمایی و برنامه های مختلف پخش میکنه!!"مادر زن سلام!"،"دعوت"،"مهریه بی بی"(که امشب پخش میشه!بشینین تو خونه هاتون و با یه ظرف تخمه و با خیال تخخخخت بشینین ببینین بابا!چیه هی میرین آشوب به پا میکنین؟!!!)،جدا از اخبارا،گزارشای مختلف(!) از آشوبهای اخیر هم به صورت میان برنامه پخش میکنه!!دیگه چی میخواین؟!این همه برنامه های متنوع و سرگرم کننده واسه این روزهای گرم و بهار،تابستونیتون!لذت ببرین!!!
به هیچ وجه حاضر نیستم تلویزیونو روشن کنم و به مزخرفات کامران نجف زاده و بابان و حیاتی و دیگر عوضیا گوش بدم!!شرم نمیکنن ذره ای!ضرغامی خجالت نمیکشه؟!به خدا تخته کنن در صدا و سیما رو آبرومند تره!دلم میخواد بکشم اینایی رو که میان تو مصاحبه ها و میگن با این اغتشاشگرا باید طبق قانون رفتار شه و ما امنیت نداریم و زنم نمیتونه بره سر کار و شبا وقتی کار بد میکنیم وسط عملیات صدای آشوبها میاد و تا میام کو.ن بچه مو بشورم از پشت بهم حمله میشه و تا میام کا.ندوم بذارم تیر میخوره تو آل.تم و تا میام بگو.زم فلان میشه و بهمان میشه!!(آخه همه چیو به هم ربط میدن و چرت و پرت زیاد میگن!!)
چند روز پیش یه پسره رو نشون داد اخبار ساعت ٢ که بابا و داداششو تو این جریانات کشتن و هی میگفت که باید این مسائل قانونی حل شه و اگه اینجور نمیشد من الان خانواده م تکمیل بود و این ...شعرا!من که میدونم این آقا پدر و برادرش سالمن و یه پولی گرفته تا این مزخرفاتو بگه تا مردم بگن وای!بیچاره!امیییییر بیا ببین این آقا چی میگه؟!امروز نری بیرونا!میگیرن میکشنت بعد ما بی خانواده میشیم!مریممم بیا ببین این آقا چقدر گناه داره،میگه بابا و داداششو کشتن!نری بیرون مامانننن!میزنن میکشنت این اغتشاشگرا!!
شبا خواب ندارم دیگه!چند روز پیش عکس اون پسره رو دیدم که سینه شو دریدن!دیروز هم اومدم نت دیدم بچه ها از "ندا"یی میگن که جلوی چشمای پدرش کشته شد...عکسشو که دیدم تموم تنم لرزید!گشتم دنبال فیلمش و دانلود کردم با این سرعت کوفتی ولی تا اومدم ببینم دیدم مدیا پلیر لعنتی خرابه!"ندا" رفت و هیچکسی به هیچ جاش نیست که ندا و نداها دارن کشته میشن فقط به خاطر اینکه حقشونو میخوان!فقط به خاطر اینکه نمیخوان حالا که اینهمه درس خوندن احمق فرض شن!
وای که این روزا انگار یکی به دلم چنگ میزنه وقتی میبینم و میشکنم و لعنت میفرستم و فریاد میکشم و دنبال خدا میگردم...آخه تا کی بگیم خدا کمکمون میکنه،خدا بزرگتر از این حرفاس،خدا با ماس...پس چرا نیست؟؟چرا خودشو قایم کرده؟؟...چرا نیستی بی انصاف؟؟؟....
پ.ن١:پریروز وقتی تو بغلت گم شدم بعد از چند روز بغض و استرس،حس کردم که چقدر امنیت دارم!یاد سینه دریده اون جوون افتادم و سینه پشمالوتو غرق بوسه کردم...دست گذاشتم روی قلبت تا حس کنم تپششو...موهامو کنار زدی و تو چشام نگاه کردی تا ببینی چشمای غمگینمو...دستامو محکم گرفتی تا گرم کنی دستای سردمو...لبامو بوسیدی تا شیرین کنی تلخیشو...تنمو نوازش کردی تا روح ببخشی بهش...حرف زدی و جلوی اشکامو گرفتی تا خشم بشه و خشم بشه و خشم بشه تا روزی که با این خشم ویران شن ویران کننده ها و آباد شه این ویرانستان!...
پ.ن٢:مراقب خودت باش کپلوی مهربونم.شمال(اونجایی که تو هستی)زیاد بارون میاد ولی آرومه ظاهرا.امتحاناتو که دادی زود بیا تا طوفان بی بارون اینجا رو آروم کنیم...با همون خشم!اگه دستامون جواب نداد باید این پرده ها با خشممون پاره شن!...
بعد از ١١ روز قرار شد ببینمش...دل و دماغ چندانی نداشتم ولی یه آرایش ملایم کردم.آرایش که نه،یه کم رژ زدم به لبایی که این روزا پوستشونو کندم از بس حرص خوردم...اگرچه رژ نمینشست روشون!با روسری و مانتوی مشکی منتظر موندم تا بیاد...
وقتی اومد دنبالم کپ کردم!هیچوقت با ریش ندیده بودمش...غم از صورتش میبارید!دلم گرفت...فرق من و اون اینه که من وقتی غمگین باشم سعی میکنم بروز ندم ولی اون نمیتونه...نشستم توی ماشین.نگاش کردم.نگام کرد...فرهاد داشت میخوند...شنبه روز بدی بود،روز بی حوصلگی...بغض داشت خفه م میکرد...بی مقدمه شروع کرد:ناناز حالم اصلا مساعد نیست...حالم از این مرتیکه به هم میخوره!همه ش دلم میخواد گریه کنم...این بغض لعنتی دیوونه م کرده...
فقط نگاش میکردم...نمیدونستم چی باید بهش بگم؟!هیچ استعدادی تو دلداری دادن ندارم!از طرفی،دل خودم هم خون بود...میخواستم با لبخندام بهش انرژی بدم...با لبخند و شیطنت بهش گفتم کپلو دنیا تموم نشده که...نمیشه که این ۴ سالو اینجوری سپری کنیم.نمیشه غمی که الان تو وجود همه مون هست همیشگی باشه که...باید باهاش کنار بیایم!مث خیلی چیزای دیگه که باهاش کنار اومدیم تو این حکومت اسلامی!
حرفمو برید و گفت ناناز واسم فیلم بازی نکن!تو هم ناراحتی.مث من.مث همه کسایی که نفرت وجودشونو گرفته واسه کشتار جوونایی که الان باید زندگی میکردن!دل تو خون تر از منه!فکر میکنی از چشمات نمیخونم که حال و روز خوبی نداری تو هم؟!ولی مرسی عزیزم...مرسی که همیشه به فکر منی.میدونم اصلا حسش نبود،ولی همین رژی هم که زدی واسم ارزش داره!خندیدم...سرمو انداختم پایین...فرهاد داشت میخوند که یه دفه خاموش کرد پخشو.نگاش کردم که گفت به جون تو همه صداها رو اعصابمه!و جلو رو نگاه کرد...داشتم با ناخونام ور میرفتم.تو فکر بودم.چه بلایی سرمون اومده...چی بودیم و چی شدیم!چی شده که کپلویی که همه ش میخندید و شیطنت میکرد الان اینقدر غمگین شده...میخواستم فکر کنم که از هیچی خبر ندارم!میخواستم من هم مث در خواب فرو رفته ها(!!) خودمو به خریت بزنم و فکر کنم هیچی نشده...
گرمای دستشو رو دستم حس کردم...تموم عضلاتمو به کار گرفتم تا یه لبخند بنشونم رو لبام!گفت من الان گناه دارما!نمیخوای نازم کنی؟دلداریم بدی؟برام حرف بزنی؟موهامو مرتب کنی؟نگاش کردم و گفتم خودت گفتی هر صدایی رو اعصابته!خندید و گفت لوسو؟تو که میدونی منظورم تو نبودی!بخند!
چونه م میلرزید!با دیدنش بیشتر بغض میکردم!گفتم چشم!:)
داشتم درختا رو نگاه میکردم از پشت شیشه که شنیدم گفت خیلی نامردی!برگشتم گفتم چرا؟دیدم مث کوچولوها لباشو غنچه کرده و میگه به سیگار نیاز دارم!فقط یه نخ!!انگار منتظر بود جیغم بره هوا و بگم نه نه نه!تو چشام داشت نگاه میکرد که گفتم اگه فکر میکنی آروم میشی من حرفی ندارم...فهمید که حتی حوصله گیر دادن هم ندارم!سیگارو گرفت دستش و دودشو میفرستاد تو تموم جونش...
١ ساعت و ۴۵ مین با هم بودیم ولی روی هم رفته شاید اندازه ١٠ مین هم حرف نزدیم!نمیدونستیم چی بگیم تو این وضع!هر چی که میگفتیم زخم دلمون سرباز میکرد!دلم میخواست وقتی اون بغضه داشت خفه ش میکرد ببوسمش و نازش کنم ولی نمیتونستم!انقدر داغون بودم که نمیتونستم کاری کنم...دلم میخواست خودمو بندازم تو بغلش و گریه کنم...گریه کنم برای انصافی که وجود نداره...گریه کنم...گریه کنم...گریه کنم.....
تنم عجیب میلرزد...صدایم هم... چشم دوخته ام به تصاویر این روزهای غم انگیز...تصاویری که رنگ و بوی انزجار میدهند!به لباسهای دریده جوانی که آرامش میخواست...به بینی خونین دختری که فریاد "مرگ بر دیک.تاتور" به زبان آورد... این روزها غبار آلود است هوای تهران...اصفهان...مشهد...شیراز و ایرانم!این روزها بوی تعفن گرفته است ایرانم!"ایرانم؟!"با تردید زمزمه میکنم...نه!"ایران" به من و مردمم تعلق ندارد...مگر سهمی یا نقشی هر چند کم و کوچک در آن داشته باشیم! صدای اینجا را دوست ندارم!سیمایش را نیز!جز نیرنگ چیزی نمیبینم و نمیشنوم در این صفحه جادویی 29 اینچ...مادامی که دوستانم زیر مشت و لگد بیرحمانه نیروهای بی غیرت این نظام،مردانه مقاومت میکنند تا جایی که حتی کشته میشوند،اینها از جشنِ پیروزی سخن میگویند!از شادی ملت سخن میگویند!نمیدانم اینها کدام "ملت" را میگویند؟؟!!پدر میگوید چطور میتوانند با این اوضاع باز هم بخندند؟!باز هم به روی خود نیاورند!چطور گمان میکنند که این خنده های مزخرف به ما هم منتقل میشود؟؟!...و سکوت میکند!انگار خودش هم میداند که اینها از جنس ما نیستند!اینها ایرانی بودنشان،شرفشان،وجدانشان را سالهاست که به خاک سپرده اند برای به دست آوردن قدرت!اینها از ما نیستند... مادرم این روزها حال خوشی ندارد...مدام غصه میخورد و اشک میریزد برای جوانان مرز و بومش...برای جوانانی که میخواهند کشورشان را آباد کنند و نمیتوانند...نمیگذارندشان...اشک میریزد برای نابودی کشورش!...دعا میکند و "سرنگونیِ" این حکو.مت را از خدا میخواهد...یاری میطلبد از خدایی که این روزها گویی ما را نمیبیند و سکوت کرده ست... تنم هنوز میلرزد...به همان طرز عجیب!صدایم هم...روحم آزرده است...روح دوستانم هم آسیب دیده...و دلم میسوزد...آتش به جانم است...آتشی رعب انگیز...به جان همه مان... امروز صبح قدم زدم در خیابانی که در آن،مردم عبوس بودند...چشمهاشان پر از نفرت بود و بغضی فرو خورده که به خشم مبدل شده...هیچ اثری از سبزها و سفیدها و آبی ها نبود...هیچ اثری از آن علامت پیروزی و لبخند ها و دلگرمی ها نبود...در گوشه و کنار شهر پوستر ریی.س جم.هوری به چشم میخورد که "ما!!" انتخابش کردیم! روبروی داروخانه روی سنگفرش پیاده رو پوستر آن مرد-کِ! مرد.می به چشمم میخورد...خیره میشوم به تصویرش!چشمانم را میبندم و به یاد می آورم دروغهایش را...دروغهایش را...دروغهایش را!پاهای خسته ولی محکمم را میکوبم روی آن پوستر تبلیغاتی!جای پایم،طرح کف کفش کتانی ام روی صورتش نقش میبندد و من میخندم!خنده ای هیستریک! از چند پله داروخانه بالا میروم...جوانی آمده و رو به مسئول داروخانه میگوید:آقا؟!چسب مخصوص دارید برای زخم دستم؟!پهن باشد لطفا!مسئول نگاهی میکند و با خنده ای چندش آور میپرسد:دیشب کتکت زدند؟!تا تو باشی دیگر اعتراض نکنی!اینجا ایران است!!پسر اما بی تفاوت قیمت چسب ها را میپرسد و پرداخت میکند!لجم میگیرد...نوبت من که میشود مسئول میگوید بفرمائید؟میگویم یک بسته قرص ایبوپروفن لطفا!صدای آن جوان را میشنوم!همانطور که از پله های داروخانه پایین میرود،با لبخندی گوشه لب میگوید:آقا؟!امشب هم میروم!اینجا ایران است!ولی ایرانِ "من"!و رفت!...دلم میلرزد!از خوشی!چقدر قشنگ گفت ایرانِ "من"!...شنیدم که مسئول داروخانه آرام و با بغضی عجیب میگفت:امید ما شما جوان هائید!ما هم میترسیم...حق داریم بترسیم!و باز دلم میلرزد...اینبار از ترس... از داروخانه که خارج شدم باز با چهره های غمگین روبه رو شدم...زن و مردی از کنارم رد شدند...فقط شنیدم که مرد گفت:لعنت به این دو.لت!جلوتر که رفتم یک موتور سوار با آن پرچم مقدس سبز و سفید و قرمز با فریاد زنده باد احم.دی نژاد از کنار زنی باردار به سرعت رد شد!به خدا قسم شنیدم که آن زن با عجزی غیر قابل وصف بلند گفت:لعنت به تو و احمد.ی نژادت!خدایا من و بچه ام را بُکُش که خوش ندارم پسر کوچکم در این آشفته بازار چشم باز کند!!مردمی که رد میشدند آرام میگفتند هیس!!خانم دستگیر میشوید ها!!...تمام فکرم متمرکز "ملتی" است که انتخابش کردند!چرا آن "ملت" را نمیبینم؟... ...هنوز میلرزم...تمام وجودم میلرزد...میلرزم...عجیب میلرزم...
چطور و با چه رویی مردم ایران رو احمق فرض میکنند؟چطور به شعور ما توهین میکنند؟چطور با بیشرمی دروغ میگن؟چطور خجالت نمیکشن از من و مردمم؟چطور؟چطور...؟چطور؟...
اینجا ایرانه...
یه شهروند پاسدارانی(تهران)علنا دیده که ٢ نفر با لباس شخصی ٢ تا صندوق خالی رو از حوزه انتخاباتی به یه منزل مسکونی بردن و گفتن که چراغا رو خاموش کنید و زود کارتونو شروع کنید!برادرم مدتیه که توی یکی از روستاهای اطرافه و قسم خورده که اهالی روستا هر کدوم ٢/٣ رای به احمدی نژاد میدادن!اینو دوستش هم که عضو اون ستاده تایید کرده!!
امکان نداره رای سفیدی نبوده باشه!اگرچه تا الان اعلام کردن که رای باطله ای نبوده!!!من خودم با چشمهام دیدم که توی اون حوزه ای که رای دادم تعداد زیادی رای سفید دادن!!دوست و آشناها هم دیدن با چشمهاشون!ما با چشمهامون دیدیم نه با ک.ونمون که اشتباه کرده باشیم!!!
امکان نداره کروبی،شیخ اصلاحات که تیم قوی و بزرگی داشت و تعداد آراش توی حوزه ها نسبتا زیاد بود فقط ٩/٠ رای داشته باشه!!
امکان نداره توی ساعت اولیه احمدی نژاد حدود ١٣ میلیون رای آورده باشه!!فاصله چشم گیری بین تعداد آرا بود و این ممکن نیست...
امکان نداره موسوی فقط ٣٠% رای بیاره در صورتیکه توی حوزه ها از ١٠٠ نفر،٨٠ نفرشون با موسوی بودن...
در مورد رضایی هم نمیتونم چیزی بگم...چون شکی نیست که تقلب شده!تنها امید به خدا که کمکمون نمیکنه آخه...گویی خدا هم اصول گراست!!
احمق ها! میگن حق به حقدار رسید!!این حق نیست و حقدار این یارو نیست...حقدار هر کسی غیر از اینه!حق چیزی نیست که به کسی داده شه که منِ نوعی انتخابش نکردم و نمیخوامش...
خدا میدونه دیشب چقدر گریه کردم و کپلو چقدر بغض کرده بود و صداش میلرزید...گریه کردیم برای اینکه همیشه سرمون کلاه رفته!بهمون دروغ گفته شده و به شخصیت و شعورمون توهین شده!بغض کرده بود و میگفت ۴ سال از بهترین سالای عمرم هدر رفت و باید بشینم تباهی ۴ سال دیگه از جوونیمو ببینم و سکوت کنم...
آره...سکوت کنیم...چون چیزی غیر از سکوت برابره با زندان...شلاق...متهم شدن به اختلال در قوانین...جاسوس!!اخلال گر!و هزار تهمت دیگه که به مردمی زده میشه که چیزی جز آرامش نمیخوان...
خدا شاهده صبح ساعت ٨ که با سردرد بیدار شدم وقتی گوشه تصویر نتیجه آرا رو دیدم چطور مامانم رو بغل کردم و با هم گریه کردیم...برای اینکه هیچ نقشی توی این رای گیری ها نداریم...برای اینکه سُکان دولتم رو کسی به دست گرفته که قبولش نداریم...برای اینکه از سکوت خسته شدیم...برای اینکه نمیتونم مقایسه شم حتی با جوون عربستانی که یه روزی ازش سرتر بودم!چون فاصله زمین تا آسمونه!چون اون جوون لذت میبره از زندگیش و من سعی میکنم با بدترین شرایط لذت ببرم!چون وقتی کنار هم مقایسه میشیم راحت میشه پیری زودرس توی روح و جسم منِ ایرانی رو دید...
آقای رئیس جمهور!خودت میدونی انتخاب اکثریت نیستی...خودت میدونی از ریاکاری و اون لبخندهای پارانوئیدت بیزاریم...خودت میدونی که میدونیم مث سگ دروغ گفتی تا باز هم روی صندلی ریاست بشینی و مملکت رو به گه تر از اینی که هست بکشی...خودت میدونی منِ ایرانی نمیخوام توسط یه کشور دیگه تحقیر شم...خودت میدونی میخوایم صلح باشه و پیشرفت کنیم...خودت میدونی که نمیخوایم کمتر از یه عده عرب باشیم!!خودت میدونی که تو رو به هیچ عنوان قبول نداریم...خودت میدونی تو رو نمیخوایم و به ناحق اومدی بالا...اگر چه من تو رو خیلی حقیر تر از اینکه ریاست دولتم رو به عهده بگیری میدونم...توی چشمم نگاه کردی و دروغ گفتی،پس انتظاری نیست که انتخاب شده باشی توسط من و امثالم...خودت میدونی منتخب ما،تو نیستی...آرزو میکنم به خاک سیاه بشینی که زندگیمونو،جوونیمونو سیاه کردی...لعنت به تو و دولتت...
آقای رئیس جمهور!ازت متنفرم...
یعنی من عاچق این خونواده مم وقتی اینقدر ثبات شخصیت دارن!!
امروز رفتم رای دادم!مامان به کروبی!!(یادتونه میگفت به موسوی میخواد رای بده؟!D:)من به موسوی.(البته واسم فرقی نمیکرد!هر کسی غیر از احمدی!)بابا به موسوی!!!(یادتونه میگفت به کروبی رای میده؟!D:)برادرا هم که هنوز خبر ندارم!زن داداشی هم رفت به کروبی رای داد!
کپلو هم الان زنگ زدم بهش ببینم رفته یا نه؟!
-بله؟
+بههههه!سلام قربان!خواب بودین تا الان سرورم؟رای دادین؟
-سلام.اوهوم...نه!نرفتم هنوز.دلم درد میکنه...
+پ.ریود شدی؟!D:
-نه خیر!دیشب ترشی زیاد خوردم،معده م خالی بود الان اینجوری شدم...
+اوخی!الهی که درد و بلایتان بخورد توی کاسه سر...
-کاسه سرِ؟
+من!D:
-رفتی رای دادی عزیزم؟
+آرررررررره!رفتم به چیز رای دادم برای برکناری بی همه چیز!
-آفرین دخترم!من برم جایی...
+کجا؟
-جایی دیگه!
+کجا؟!!
-یه جا...
+همون جا که بو میده؟!
-نه!مگه مال شما بو میده؟!
+نه!گفتم شاید مال شما بو بده!
-برم ناناز...:s
+خُ بگو کجا؟!
-ناناز؟الان به گه میکشم اینجا رو!برم؟!
+اوخی!پی پی داری؟از اون آبکیا؟!
-اه...حالمو به هم زدی!
+انقد بدم میاد از حقیقت فرار میکنین شماها!خُ آبکیه دیگه!
-باشه.آره.آبکیه!
+چه رنگیه؟!
فقط صدای ممتد بوق اشعال پخش شد دیگه!گمونم رفت آبکی کنه!:)
پ.ن:چرا بعضی از مردم اینقدر حماقت میکنن و میخوان 4 سال دیگه این عوضی بیاد روی کار؟!متاسفم...خدا منو بکش از دست اینا!
D: :پریروز رفتیم استقبال خاتمی...نه من به کپل گفتم نه اون به من...هر دومون اونجا بودیم و نمیدونستیم!البته جمعیت انقدر زیاد بود که نمیشد پیدا کنیم همو!یه عالمه شعار خوشگل دادن بچه ها!مرسی آقای خاتمی...حیف که ندیدمت!(پیچ/پیچ/پیچ پیچی/احمدیِ گ.وز پیچی!:)) //1/2/3/احمدی یبسه!:)) )
انقدر شلوغ بود که کلی مردم حال کردن گمونم!از اون لحاظ!ماشالا ایرانیا استعداد عجیبی در تجاوز تو جمعیت زیاد دارن!خلاصه هر کی اومد یه انگشتی کشید به ماتحت ما و رد شد!حالا از تجاوز از یسار و یمین و بالا و پایین فاکتور گرفتم من!!خودتون دیگه ببینین چه خبر بود!:)
بعد از خوردن گوجه سبز،رو تختش دراز کشیدیم...از پشت بغلم کرده.برمیگردم نگاش میکنم...دستمو گرفته و با ناخونام مشغوله!میگه ناخوناتو دوست دارم...
=>با اون یکی دستم ظرف توت فرنگیو از رو میز میکشم و میارم میذارم رو شکمم...چشم هر دومون به توت فرنگیاس!یکی ورمیدارم و میذارم دهنش...یکی ورمیداره و میذاره دهنم!یکی دیگه میذاره دهنم!ایندفه مهلت نمیده و میفته به جونم و با تمام وجود لبامو می.مکه و توت فرنگی ای که جویده بودمو میفرسته تو دهن خودش...دور دهنش قرمز شده!دور دهن من هم...
توت فرنگیا که تموم میشه سرمو میذارم رو سینه ش...داره موهامو ناز میکنه و واسم حرف میزنه...نگاش میکنم.فرم لباشو خیلی دوست دارم!انگشت اشاره مو آروم میکشم رو لباش و سرمو میبرم جلو و لبام و میذارم رو لباش...
هنوز مزه توت فرنگی و گوجه سبز میده!سنگینی بدنش افتاده رو بازوم و بازوم بی حس شده!آروم دستمو از زیر کتفش میکشم بیرون و میرم سمت کمرش...دست سردمو میکشم رو کمرش از زیر لباس...دست سردشو میکشه رو کمرم از زیر لباس...
=>صدای کولر و صدای نفس های به شماره افتاده مون و ناله های آروم من سمفونی قشنگی رو ایجاد کرده!هنوز به هم وصلیم!(گرفتی که؟!D:)صدای نویز گوشیم بلند میشه!آروم گوشیو میاره جلوی چشام.به زحمت چشامو باز میکنم ولی نمیتونم بخونم اسمو!میپرسم کیه؟میگه پا...ه!قطع میشه.باز میریم تو همون حال و هوای اتصال!که گوشیم صداش درمیاد دوباره!ایندفه عصبانی میشه و وسط اون جریانات(!!)میگه تو چرا میذاریش رو ویبره؟؟!نمیدونم چرا همه این موقع یادشون میفته باهات تماس بگیرن!شک ندارم نفر بعد مامانته!!!(همون موقع مامی زنگ میزنه!:)) )نمیشنوم چی میگه یا بهتر بگم نمیخوام!تو حال و هوای خوبی ام که حاضر نیستم عوضش کنم با چیزی!خودمو میچسبونم بهش و با دستم صورتشو میکشم جلو و میرم تو حلقش!...باز مهربون شده...حرفای قشنگ و بامزه میزنه!باز یه سکوت قشنگ و کولر و نفس و ناله...که یه دفه...
-آآآآآآآآآآآآآخ!
+چیه؟!:O
-بگیر این ناخونا رو!این تن و بدن من تیکه تیکه شد آخههههه!>:<
یه صدای تییک میشنوم!حالا نوبت منه!آروم و با ترس انگشتمو میارم جلو صورتم!ناخونم شکست!دادم میره هوااااا!!از فضای رومانتیک چند مین پیش هیییچ خبری نیست و هر دو داریم پاچه های نداشته همو میجویم!!!
=>حالا دستای گرممون رو کمر عریون همدیگه س...سرمو میذارم رو سینه پشمالو و امنش و به چشمای قشنگش خیره میشم و بغضمو قورت میدم...
پ.ن1:+کپلو؟
-هوم؟
+به نظر تو زن احمدی نژاد چه جوری باهاش رابطه برقرار میکنه؟هر چی فکرشو میکنم میبینم نمیشه!رغبت میخواد!!مثلا چه جوری لباشو میبوسه؟!
-اینجوری!!
حمله ور میشی سمت لبام!تا کله تو دهنتم!آروم زمزمه میکنم خوش به حال زنت!!...
پ.ن2:دخمل خوب و نازنین؟امروز که باهات حرف زدم حس کردم تو،منِ 5 سال پیشی!...
تیشرتشو بردم عوض کردم ولی چون نرسید بیاد بگیره،روز وفات امام!:)ساعت ٨ شب مخ مامانو زدم و از خونه زدم بیرون!از خونه مون تا خونه شون با تاکسی ا مین راهه!!(تازه همین هم با فرض وجود ترافیک حساب کردم!:)) )
درو باز کرد.رفتم بالا.با یه دونه از این شلوار قشنگاش که تو گنجه بابابزرگ خدابیامرزم هم پیدا نمیشد تو ۴چوب در وایساده بود و لبخند میزد!صورتمو بوسید و یه لیوان شربت برام آورد!(به جون خودم من آخرش طی این رابطه مرض قند میگیرم،بس که هر چی میاره واسم یه تن شکر توش خالی میکنه!)
یه پیرهن عروسکی صورتی با خالهای سفید پوشیده بودم و یه آرایش صورتی!اون چه جوری بود؟!موهای ژولیده و ته ریش و اون شلوار قشنگه و یه تیشرت معمولی!رفت تیشرت جدیده شو پوشید.منم تو دلم خدا خدا میکردم که این یکی دیگه اندازه ش باشه!از تو اتاق داد زد ناناز!:ss اومد،دیدم یه کوچولو شکمش افتاده توش ولی باز خیلی بهتر از قبلی بود.بی تفاوت داشتم شربتمو میخوردم و تو دلم قربون صدقه سینه و شونه عریضش میرفتم!D:
هی میگفت خوشگل شدی و اینا!منم تو دلم عروسی بود و اینا!D:به دلایلی از دستش عصبانی بودم از عصر.اومد دراز کشید کنارم و شروع کرد به منت کشی واسه آشتی و معذرت خواهی!هی صورتمو میبوسید و میگفت ببخشید دیگه!تکرار نمیشه!قول میدم!از اون اصرار و از من انکار!میدونستم خوشش میاد واسش ناز کنم و نه و نو بیارم!منم کم نذاشتم و هی ناز میکردم!آروم گفت دارم دیوونه میشم با این ناز کردنت بیشرفففف!D:
به خودم که اومدم دیدم بخشیدمش و رو تختشیم!:))یه ذره بوس بوسی کردیم همو که پاشد بره کولرو خاموش کنه!به پهلو دراز کشیده بودم و چشمامم بسته بودم که یهو اومد و مثل وحشیا بغلم کرد و با یه صدای قشنگ گفت کثافت چقدر امروز خوردنی و عروسکی شدی!!
بوسیدمش...بوسیدمش...بوسیدمش...انقدر طعم لبا و زبونشو فرستادم تو وجودم که به گریه افتادم!!بهت زده نگام کرداشکامو پاک میکردو میپرسید چی شده؟منم مرتب میگفتم این بار آخره!دیگه تکرار نمیکنیم!اصلا دیگه نباید به این رابطه ادامه بدیم!وقتی دلیلشو ازم میخواست اون لحظه زبونم نمیچرخید بهش بگم چه مرگمه!
تو حال و هوای قشنگی بودیم و البته تو یه وضعیت نامناسب که مامان زنگ زد!حالا ما هم نمیشد حالتمونو عوض کنیم!D:این مامان هم هی داشت از خونه خاله پوری میگفت و اینکه لباسامو داده بدوزه و از این چیزا!چه جوری خدافظی کردم از مامان بماند!
بغلم کرد و گفت ناناز؟این بهترین عش.قبازی بود!با اینکه مدت کمی بود!!نمیدونم چرا؟!...با لباش سرگرم شودم...اشک تو چشام جمع شد...لبامو جدا کردم و گفتم دارم وابسته میشم لعنتی...
چند دقیقه بعد لباسامو پوشیده بودم و داشتم رژ میزدم که اومد و شالمو سرم کرد و صورتمو بوسید و تا سر خیابون باهام اومد و سوار تاکسی م کرد.تو مسیری که قدم میزدیم ساکت ساکت بودم!همه ش میگفت حرف بزن مطمئن بشم زبونتو نخوردم!
رسیدم سر کوچه مون.چند لحظه ایستادم پشت ویترین عروسک فروشی بزرگی که سر کوچه س و همینجور زل زده بودم به یه خرس پت و پهن!شباهت داشت بهش!D:یه ذره اونورتر یه اسپری مردونه هم گرفتم محض احتیاط!
اومدم خونه و بیحوصله نشستم پیش برادرم!یه لحظه برگشت نگام کرد و گفت ادکلن مردونه زدی؟!!یه لبخند زدم و گفتم اسپری مردونه س!!(اسپری رو خریدم که اگه کسی گفت بوی عطر مردونه میدی بگم از اون زدم!:)) )گفت دیوونه!خدا شفات بده!!
حوصله دوش گرفتن نداشتم اون ساعت!
بابا که اومد نشستن راجع به انتخابات حرف زدن.بابا میگفت این کروبی بهتر از همه شونه!مامان میگفت نه!انگار موسوی بهتره!برادرم هم گفت من اصلا رای نمیدم و واسم مهم نیست!همه شون از هم بدترن!و من از اینکه تو این خانواده این همه توافق و تفاهم نظر هست اشک تو چشام حلقه زد!...
پ.ن1:وقتی بهم گفتی تو دختری هستی که تموم خصوصیات مورد علاقه مو داری،نیاز نیست بهت بگم چه جوری باشی و چیکار بکنی یا چیکار نکنی،حتی اگه باهام قهر هم باشی لبخند از رو لبات محو نمیشه،نمیدونم چرا خوشحال نشدم و ذوق نکردم...بی تفاوت چشمم به TV بود!...
پ.ن2:امشب مناظره کروبی و احمدی نژاده.میدونین کروبی چی گفته؟گفته اگه احمدی نژاد بخواد عکس خانوم منو رو کنه،فیلم مادرشو رو میکنم!!:))استغفرا...!
ساعت ١.٣٠(بلا به دور!شما بخونین ١٣.٣٠!)بهش زنگ زدم که با صدایی خواب آلود جواب داد!
-هووووم...
+سلام!خوبی قهرمان؟
-هوووم...
+بیدارت کردم؟
-هوووم...
+آخی!میگم این تیشرتتو امروز بیار بده بهم ببرم عوضش کنم بی صاحابو!باشه؟
-هوووم...
+میشه این هوووما رو واسم ترجمه کنی؟!
-نچ!
+کوه که نکندی اینقد میخوابی!چه خبرته؟!
انگار فحش خوار-مادر بهش دادم که یه دفه زبون باز کرد و با عصبانیت گفت:تو نمیفهمی؟؟کوه نکندم ولی خسته م هنوز واسه دیروز!جونم بالا اومد خُب!!!
+به زور که نچسبیدم بهت!خوبه فاعل خودت بودیا!!خُ میکشیدی کنار!
-دِ آخه لامصصصصب!جلوی یه جوون بالغ ورداشتی یه دامن کوتاه و یه تاپِ همه جونِ آدم پیدا(!!)پوشیدی با اون بدن سفید و صاف میخواستی وایسم نگات کنم و صلوات بفرستم؟!؟!
+من صاف و سفیدم؟!(آیکون دارم از ذوق میمیرم!!)آره کپلو؟من؟من؟من؟(چیکار کنیم دیگه!با این چیزای کوچیک خوشحال میشم!D:)
-هوووم...
+تف تو روحت که جاهایی که باید حرف بزنی نمیزنی!خر بخورتت الهی!
پ.ن1:دلم واسه یکی دو ماه پیش تنگ شده!خونه تون اغلب خالی میشد و من اگه میتونستم میومدم و با هم میگذروندیم!سر راهم زنگ میزدی که سر راهت یه خواراکی خوشمزه هم بگیر بخوریم با هم!وقتی از پله ها میومدم بالا سلام میکردیم و تو از دیدن کیسه ای که تو دستمه به وجد میومدی!مانتومو درمیوردم و میرفتم سمت آشپزخونه و میریختم تو قابلمه همه چیو...بوی گند خونه رو ورمیداشت و نیم ساعت بعد یه ناناز روبروت مینشست و باقالی پخته میخورد و تو بهم زل میزدی و به این فکر میکردی که واقعا چرا من خوراکی خوشمزه رو فقط باقالی میدونم؟وقتی بهت تعارف میزدم مثل هر دفه میگفتم آخی!دوست نداری؟نصف عمرت برفناست!با عصبانیت پشت میکردی بهم و VOA میدیدی و میگفتی من از این خوراکی خوشمزه ی کوفتی تو و اون بویی که از بوی پای شتر هم بدتره متنفرم!!
همیشه 2 ساعتای(!)بعد از این بحث آروم ازت میپرسیدم تو که باقالی دوست نداری چرا لب و زبون باقالی ایمو همه ش باید از ته حلق تو پیدا کنم؟؟
لبخندی که مینشست رو لبات واسم خیلی ارزش داشت!میشد از اون لبخند تعبیر خوبی کرد و من این تعبیر خوبو دوست داشتم...
پ.ن2:پ.ن1 از متن طولانیتر شد.ببخشید!:s


